تبليغاتX
•**•هتل مریم•**•

•**•هتل مریم•**•

**• خاطرات بکس دوم و در حالِ حاضر سوم ریاضی هتل مریم •**

قوانین وب ( تا اطلاع ثانوی پسته ثابت)

سلام.

من (RoNi) به عنوانه مدیر وب اومدم تا یه سری قوانینُ اینجا بذارم تا واسه کسی خدایی نکرده سوء تفاهمی پیش نیاد

۱-هر کس هر رچرقدر که بخواد میتونه تو قسمته نظرات کامنت بذاره ولی مفید باشه نه کارای روزانه. ما هر کی بیاد وبمون بهش احترام میذاریمُ خیلی از حضورش خوشحال میشیم.

۲-کسی حق نداره با کسی بد/تند و.......... حرف بزنه.

۳- اختلاف مدت آپه هر کس باید با آپه قبلی حداقل ۱ هفته باشه.

۴- به قوله باباییمون (استاده هندسه/جبر) با هم دیگه دوست باشین. (

۵- نیبنم با هم کل کل کنینــــــــــــــــــــــــــااااااااااا

۶- هر کسی پایین کامنتا جواب میده باید اسمشُ بنویسه

* این پست، پسته ثابته واسه دیدن پستای جدید بیاین پایین تر

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 خرداد1389ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط RoNi 

سی و نهمیش...واسه یاسی(یعنی هر کس میخواد بخونه ولی سر در نمیاره ازش به غیر از بکسه خودمون ؛)

سلام

همه میگن آپ کن ولی نمیدونم از چی بگم.

از اوضای الانه هتل و مدرسه ی جدیده خودم؟؟ اوضای هتلُ که تا حدی میدونم چون توش نیستم کامل نمیدونم چه جوزیاس!

واسه یاسی که میخواست بدونه معلما کیان گرچه فکر کنم تا الان فهمیده باشه:

معلمه حسابان،هندسه،جبر،کامپیوتر  همون محمدی ماستس! من جای بکسه تل باشم میخوابم سره کلاسش ناخودآگاه.

فیزیک: همون عشقمون

شیمی: ترابی ِ  گ.ه

دینی: خیابانی! (به قوله MaRi:  اِستیریتی!!  یادته مَرمَر؟؟؟؟؟ ولی اینم همون هم دوره ی خیار ۶۰ اینچ بود!!!)

زبان فارسی: شهیدی

ادبیات: بـــزرگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

زبان:(یادم نیس مونا گفت اسمشُ! جدیده!) فکر کنم یه چیزی تو مایه های اسکندری بود!!  مثنکه از همون قومه اسکندرم هست!! سگه!! کاشکی بودم حالشُ میگرفتم!

عربی: طبقه معمول! کی میتونه باشه جز یوسف؟؟

ورزش: اینم کی میتونه باشه جز قوامی؟؟

اعضای کلاس:

دل آرام. آتی. نادیا. مینا. MaLi.مونا. MaRi. صبا. نیلو. shabi. سوگند. یسنا!!(همون ZaZa  بابا. میدونی واسه چی میخندم که؟؟؟) . سمانه. ایلبرا ( مسیحیه، تازه اومده) ۱۴ تا بودن اینجا ۱۲تاشونُ نوشتم!! کیا جا افتادن به نظرت؟؟!! فقط من و تو و shey shey نیستیم دیگه!!

دیگه چی؟؟ آها;  اتفاقا اون استادمون گفته بود تو یکی از مدرسه های اونجا درس میده نگو مدرسه ی شما بوده! فقط پیشُ درس میده دیگه؟؟

یاسی انقدر دلم واسه صدقی تنگ شده!!!! نه به اونکه سایشُ با تیر میزدیم نه به الان که من و  MaRi دلمون واسش تنگیده!! امروز رفتم اونجا آمارشُ گرفتم گفتن شنبه و یکشنبه ها از ساعت ۷:۳۰ تا ۹(شب) کلاس داره!! من موندم سِپَره بابا چی میشه این وسط؟؟  تسبیحش هنوز دسته کیاناس!! کاشکی منم ساعتشُ بهش نمیدادم!! خلاصه دلم واسه کل کل باهاش یه جزقل شده!! یادته روزه آخر الهه برگشت گفت نه دیگه برین قلب واسه منزله؟؟!!! 

راستی چرا همایش نیومدی؟!  

حالا از مدرسه ی خودم بگم ;  کلا از هر نظری که بخوای خیلی توپه.  هم تفریحی هم درسی.

از نظره درسی که واقعا عینه خودتم!! تو w.cام...........(همون که خودت اون روز گفتی) قشنگ چلوندنمون!! هر روز حداقل ۲ تا امتحان! هفته ای ۱ بار آزمون و........... دیگه ادامه ندم بهتره!

از نظره امکاناتیم که تووووووووووووووووووپه!  در این حد بگم که کافی شاپ داره مدرسمون!(به جونه خوم راست میگم)  دیگه بگذریم از بقیه ی چیزیاش مثه سالن ورزشی(الان دیگه اینُ اکثره مدارس دارن)  و................

حالا خودت بیا بآپ. جون ***** (نکته* = پسورده ورود به ولباگت ستاره ها به تعداد حرفای اسمشه دیگه؟!؟ یاسی الان ملت از فوضول درد  آررررههههه)

پ.ن ۱: بکسه هتل شنیدم اوله سالی رفتین اردو!!!! زود بیاین تعریف کنین.

پ.ن۲: خیلی نامردین اگه میخونین ولی کامنت نمیذارین!!

پ.ن ۳: به زودی میام پیشتون

فیــــلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط RoNi  | 

واسه دوس جونـــــــــــــــــــــــااااااااااااااااام :(

دلم واستون یه ذرههههههههههههههههههه شدهههههههههههههههههههههههههه.

واسه اُس بازیامون...واسه در بستنامون واسه همه چی البته اینجاام بد نیس ولی فشار درس و اینکه هیچ کس شماها نمیشه.....  چه خبرا؟؟ نمیخواین بیاین بآپین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن ۱: shey shey و  MoNa  رفتن به شفق گفتن من ازش حلالیت طلبیدم اون بدبختم گرخیده!!!

پ.ن ۲:  مدرسه ی جدیدم از نظره درسی عالیه و سختگیــــــــــــــــــر(هم درسی هم انضباطی) ولی در کل بدک نیس. خوبه.

پ.ن ۳: تا الان ۲ بار رفتم هتل بکسُ  دیدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط RoNi  | 

سی و هفتمیش...معلمامون و خاطره ها

سلام چطورین؟  نماز روزه هاتون قبول

نه اشتباه نکنین من(RoNi) نیومدم آخرین پستمُ بذارم فقط اومدم یه ذره از حرفامُ بزنم چون امسال دیگه تو هتل نیستمُ هنوزم خیلی دپرسم به خاطره این موضوع. سخته از اول دبستان تو یه مدرسه باشیُ به خاطره یه سری مسائل و مافیایی شدنه مدرسه از اونجا بیای بیرون و البته به خاطره یه معلمه گنددددددددددددددددددد از هر کی بگذرم از این یکی نمیگذرم. معلمه ریاضیمون به نظره من این خانم کلا مشکله عقلی داشتن!! ما تو کلاس ۱۶ نفر بودیم که از این ۱۶ نفر فکر کنم کلا به ۱۲ نفر گفته بودن تغییر رشته بدین بهتره!! چون مثلا ریاضی ۲۰ نمیشدن ۱۷ میشدن!! اونم نه همیشه!! دییونس دیگه! ازش انتظاری بیش نمیره!! 

سره امتحان آمار ترم دوم هر کی میرفت ورقشُ بده به غیر از اون ۴-۵ تا سوگولیش که هممون میدونیم چرا سوگولین چون مادر پدراشون بسی بسیار  د.س.ت.م.ا.ل ک.ش تشریف دارن بعد از اینکه ورقه هامونُ میدادیم میگفت وایسا کارت دارم. من فقط یه نمونشُ میگم که به خودم گفت، فقط قبلش بگم که حرف "ر" که الان مینویسم اول فامیلیه این خانمه 

ر:  دخترم(من تو دلم: دردُ دخترم بمیرم از بی مادری نمیخوام تو مامانم باشی) تو واسه ساله دیگت برنامت چیه؟  من: یعنی چی؟؟ ر:  یعنی نمیخوای تغییر رشته بدی؟(یه قیافهی مظلومانه ایم به خودش میگیره که) من: واسه چی اونوقت؟؟ر: چون ریاضی این ترمتُ   ۱۷.۷۵شدی!!  من: إإإإإ!!؟؟؟  فکر میکردم کمتر میشم، نمیخواین رُندش کنین خانم؟؟ بدین ۱۸ خیرشُ ببینین دیگه ر: دارم جدی حرف میزنم باهات ***** ( * = إسمم). من: به خدا منم جدی گفتم! ر: ببین دخترم(من دوباره:  کلمُ گرفتم اونور)  من به خاطره خودت میگم! با این نمره ها نمیتونی ساله دیگه از پسه درسای سخته ساله سوم بر بیای. من اگه دختر خودمم بود همینُ بهش میگفتم. نمیدونم چه اصراری داری بمونی تو ریاضی تو؟!!!؟ من: شما لطف دارین خانم "ر"  ولی من چون استعدادم به این رشته میخوره اومدم توش. ۱ بارم قبلا این موضوع رو بهم گفته بودین. ممنون از اینکه نگرانه شاگرداتونین ولی یعنی از یه کلاسه ۱۶ نفری فقط ۴ نفر میتونن از پسه این درسا بر بیان دیگه؟؟ همه خنگن الان؟؟!! منی که تا ۲ ساله دیگه اگه تمامه مراحله آزمونای المپیاده کامپیوتره قبول شم تو مسابقات جهانی منُ میبین یعنی خنگم؟؟(نکته: نمیخواستم اینجا بنویسم که پُز بدم. اینُ حتی خیلی از دوستامم نمیدونن! حتی همین دوستای صمیمیم) شما لطف کردین که تذکر دادین و مثلا وظیفتونُ انجام دادین ولی خواهشا واسه بقیه ی شاگرداتون از این دلسوزیای بی خود نکنین. با اجازه. اینا رو گفتمُ از کلاس اومدم بیرون. اگه نمیگفتم تا الان یه چیزیم میشد. حداقل دلم خنک شد که اگه از اونجا اومدم بیرون حرفامِ بهش زدم. دلیله عمده ی اومدنم بیرون از اون مدرسه همین خانم بود! چون میگفت شاید معلمه حسابانه ساله دیگتونم من باشم همون بکسه د.س.ت.م.ا.ل ک.ش هی میگفتن آره خانم توروخدا اگرم بهتون کلاس ندادن شما باهاشون صحبت کنین که بذارن معلممون شین و ۱۲نفره دیگم داشتن از عصبانیت منفجر میشدنُ با چشاشون با هم میحرفیدن که اینا چقدر شر و ور میگن و یه جوری خفشون کنین! من که اون روز دقیقا میزه آخر نشسته بودم خانم جونم بقل دستم وایساده بود. دلم میخواست یه چیزی که دمه دستم بودم پرت میکردم تو سره مینا و نادیا حیف که نمیشه اینجا فحش داد!

حالا یه معلم میشه مثله این خانم یه معلمم میشه مثله معلم فیزیک و معلمه ادبیاتمون که تو مدرسه که راه میرن همه پشته سرشون قربون صدقشون میرن! همین معلم فیزیکمون روزی که من رفتم مدرسه کارناممُ بگیرم بهش که گفتم میخوام مدرسمُ عوض کنم کلی نشست مخمُ بزنه که حتی  مدرسمُ عوض نکنم چه برسه به رشتم بعد که واسش جریانه معلم ریاضیمونُ تعرف کرده بودم کم مونده بود همونجا زنگ بزنه بهش حالشُ بگیره! دلم خیلی واسش تنگ میشه. از همه نظر ماه بود روزه آخر(۸۸.۲.۲۴) تو دفتر بیکار نشسته بود ماهام تو حیاط علاف بودیم. همه جلو دفتر وایساده بودن دفتر فیزیکاششونُ گذاشته بودن که واسمون یه چیزی بنویسه این عکسه دست نوشتشونه تو دفتره من روش کلیک کنین.

"من اناری را میکنم دانه و به خود میگویم کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود"

توضیح:  این سلام علیکم اولش جریان داره (خودش کلی خاطرس) فقط بگم واسه هر کی که یادشون میرفت بنویسه بچه ها دفتراشونُ بر میگردوندن که اونُ به اولش اضافه کنن. به منم میگفتن که به خانم عابدینی بگو واسمون بنویسه! منم رفتم تو دفتر گفتم خان بچه ها میگن این سلام علیکم اولشُ واسمون ننوشتیتن میشه اولش واسشون اضافه کنین؟ آقا تا من اینُ گفتم خانم عابدینی ترکید از خنده!!

نوشته ی توی عکس اینه:

سلام علیکم

"من اناری را میکنم دانه و به خودم میگویم کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود"       

                                                       ۸۸.۲.۲۴                                  عابدینی

خطشون خدا بود! یادش به خیر یه بار اوه سال اومدن بنویسن کمیت نوشتم کُتکلا همه چیُ خلاصه مینوشتن  بکسه هتل لطفا هر وقت دیدینشون سلامه منُ بهشون برسونین بگین خیلی مخلصیم به مولا ژیلا جوووووووون

حالا میرسیم به خانم بزرگی، معلمه ادبیاتمون. عشق،زندگی. همه چی خلاصه سنشون اصلا زیاد نبود اما استاده دانشگاه بودن. استاده متلک انداختن و بعضی اوقات ضایع کردن بچه ها.  اون جریمه هایی که سرشون میخوردیم چه حالی میداد  ای خدا دلم واسه همش تنگ شده حیف که نمیشه برگردم به اون روزا. به خانم بزرگیم خیلی سلام برسونین. بگین...................(حالا بعدا به خودتون میگم چی بهشون بگین اینجا نمیشه)

به ابراهیمیم(معلمه زبان فارسیمونه)  هیچی نگین بهتره،فقط بهش بگین شما برو به سخنه دوست برس تا دیر نشده

خانم مرادیم(معلمه دینیمون)  که باز نشست شدن خیلی زود بود خدایی واسه بازنشست شدنش!  یادش به خیر رفته بودیم واسه مسابقات منطقه! چه پیچشی دادیم ۱ زنگُ!!  مونا یادته؟؟ چقدر با خانم مرادیُ خانم خیابانی پشته سره بقیه ی معلما غیبت کردیم!! فقط حیف که نشد زنگه آخرشُ بپیچیم! ژیلا فهمید فرستاد بکسُ دنبالمون

آهاااااااا!!! ترابی جونـــــــــــــــــــم() (معلمه شیمیمون) جا افتاد!!  امسال که من نیستم گوشی بیارم صداشُ ضبط کنیم بیایم تو خونه نت بر داریم یه فکری به حاله خودتون بکنین  الهی بمیرم با اون صدای نکرش میخواین چی کار کنین؟!! فکرشُ میکنم کلم سوت میکشه!!  آماره کیف و کفشاشم یادتون باشه بهم بدین! هر روز یه کیف و کفشه مارک دستش بود لامصب! 

کلا اکثره معلمامون خوش تیپ بودن  مثه یوسف(معلمه عربیمون) که  تا شلوار برموداام پیش رفته بود! یادتون باشه خواستین از زیره  درس دادنش در برین بهش بگین از اون تصادفه بگه یا یه بحثیُ بندازین وسط تا به اون برسه دیگه ول نمیکنه. أه!! یادش افتادم دپ شدم!! فقط یه بدیی که داشت نمیشد این بود که نمیشد امتحاناشُ کنسل کرد و اگه میخواستی میتونستی امتحان ندی یادش به خیر! ساله اول که اومد گفت من یوسفٍ  خالیم! نبینم بهم بگین خانم یوسفی، یوسفیان و از این حرفا!! امسالم که به یوزارسیف معروف بود! فکر کنم امسال از دسته سال اولیا به جای اینکه بخواد بیاد حرص بخوره بزنه زیره گریه!! الهی حق داره خوب خیلی آنتیکن!

قوامی ام( معلمه ورزش) که امسال من نیستم بخوام بهتون نمره بدم سعی کنین یکیُ پیدا کنین. سلام برسونین بهش بگین کم عقده ای بازی در بیار به اونایی که ورزشکار نیستن نخوای نمره بدی با اون امتحان کتبیات!!

اُه اُه!! جعفریُ (معلمه هندسمون) نگفتم!! اونُ فقط یه کاری کنین صداشُ  دُرُس کنه سرسام  میگرفتم سره کلاسش! هیچ کس میزه اول نمیشست  از بس که تنه صداش بالا بود!  گوشامُ با دستام محکم میگرفتم بازم واضح میشنیدم صداشُ  اگه ته کُریدُر کلاس داشت ما قشنگ میفهمیدم چی داره درس میده!(کلاسه ما اوله کریدُر بود!)        نگرانه نمره هاتونم نباشین!  انقد گ.ش.ا.د  هست که بده امتحانای مستمرُ  یکیتون صحیح کنه!!   اگه ادای دخترشم در اورد نخندین  لوس  به درازم بگین بازم همون حرفه پارسالُ که بهش گفت خانم لهجه نداری ولی قیافت داد میزنه که ترکیُ  دوباره بهش بگه!! یادش به خیر

با خانم ابوالقاسمیم(معلمه جغرافی و پرورشیمون و کلا آچار فرانسه ی مدرسه)  که فکر نمیکنم دیگه کلاس داشته باشین. البته متاسفانه چون زنگاش زنگای عشق و حال بود خودشم خیلی ماه بود! الهی! چقدر اذیتش کردیم! تمامه امتحانایی که معلما میخواستن بگیرنُ مینداختیم سره زنگاش چون خودشم پایه ی تقلب بود عشقشم شی شی بود! 

با دیاری ام(معلمه زبانمون) که زیاد کاری نداشتم کلا از همه نظر خوب بود فقط نمیدونم امسال من نیستم که میخواد بهتون برسونه  خودش هست خوب تقلب میرسونه

به پروانه ام (ناظممون) خیلییییییییییی سلام برسونین بگین خیلی چاکرم دیگه شرمنده کادوهاتون ممیمونه رو دستتون من نیستم میخواین به کی بدینش؟؟  روزه آخری که رفتم مدرسه تا پروندمُ بگیرم بهم گفت *****( بازم * = اسمم)  کم بهت جایزه دادیم میخوای بری؟ خندیدم! میخواستم بگم از ما بهترونم هستن خانم جون. اما گفتم چیزی نگم بهتره فقط گفتم مرسی شما لطف داشتین نتیجیه ی تلاشای خودم بود!  مونا یا mari  اگه تونستین حتما همین حرفیُ  که گفتم بهش بگین راستی فکر کنم ماشینشُ عوض کرده camry خریده این یکیُ کمتر خط بندازین لطفا ماشینه رضایی ام (مدیرمون) که قابلِتونُ نداره هر بلایی میخواین سرش بیارین

وای چقدر زیاد شد! 

من برم دیگه   بازم میام بنویسم ولی خیلی کم و فکرم میکنم که از مدرسه ی جدیدم بنویسم. حالا ببینیم چی میشه.

یا علی

مخصوص واسه دوستای خودم:

خیلی خیلی خیلــــــــــــی دوستون دارم. خیلی مواظبه خودتونُ هم دیگه باشین. خوب درس بخونین امسالُ گرچه میدونم همتون خرخونین امیدوارم زیاد بتونیم همُ ببینیم. مونا دیگه امسال از دستم راحتی بعضی اوقات نیمام خونتون(میدونی واسه چچیا رو میگم که؟؟) مرجانم(خواهرت) دیگه نمیگی این یارو کیه؟!! به بکسه هتل خیلی سلام برسونین اگه شفقم دیدین(امسال تو هتل بود) ازش حلالیت بطلبین (جدی)  خیلی اذیتش کردم... 

بازم میگم خیلی دوستون دارم یه تار موتونُ به هیچکس نمیدم. سعی میکنم اگه شد بیام هتل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط RoNi  | 

آخرين آپ من

سلام. يه سلام از نوع خداحافظي

حقيقت اينه كه من ۳ماه مزاحمتون شدم و با شعرام وقتتون رو تلف كردم. ولي ديگه نمي تونم ادامه بدم مي خوام حسابي بچسبم به درسم براي كنكور. هر چند امسال تازه مي ريم سوم ولي برنامه هام فشردست و متاسفانه ديگه نمي تونم در حضورتون باشم. اميدوارم هر بدي و خوبي ديدید حلالم كنيد. دلم براي همه تنگ مي شه و بيشتر براي دوتا دوست خودم(رونی و یاسی) كه ديگه نمي بينمشون. براي همه آرزوي موفقيت و رسيدن به كمال انساني مي كنم چون خيلي بااهميته.

به عنوان آخرين آپم يه خاطره مي ذارم و شعري كه خودم خيلي دوست دارم.

ما 5شنبه ها زنگ آخر ديني داشتيم. معلممون خانم مرادي بود كه واقعا بايد دستشو ببوسيم. معمولا يه اتفاقي پيش ميومد كه مجبور مي شد از كلاس بره بيرون. شي شي و شبي هم مي پريدن پاي تخته كه چي؟ خوب گچ بازي. واي به هركي دستشون مي رسيد گچ پرت مي كردن.دیگه از گچ به جامدادیُ کفشُ سطله آشغال میرسیدیم که پرت میکردیم تو سر و کله ی هم! بعد در كلاش وا مي شد و خانم مرادي مي يومد تو. حالا شي شي و شبي و بقیه یبکس سر تا پا گچ خالي بودن كلاسم پر از غبار گچ  خانم مرادي هم چيزي نمي گفت ولي شي شي بايد مراقب مي بود كه حسيني(پروانه) نبينتش. يادش بخير خيلي حيف شد كه اون روزا ديگه تكرار نمي شه

من گریه نخواهم کرد ، من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد ، افسرده نخواهم شد فریاد زنم فریاد : من عشق نمی خواهم ... معشوق نمی خواهم ... می خندم و می رقصم فریاد زنم فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن در گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم من زشت همی گویم بر چهره معشوقم او پست و ..................................... . امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق ، بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم ، سرمشق کنم امروز دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم "

به اميد ديدار

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط MoNa  | 

شیطان...غرور...آدم...عشق...خدا

چه مغرورانه اشك ريختيم ...

چه مغرورانه سكوت كرديم ...

چه مغرورانه التماس كرديم ...

چه مغرورانه از هم گريختيم ...

غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند ...

هديه شيطان را به هم تقديم كرديم و هديه خداوند را پنهان كرديم


دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی از ان نمی گیرد ...

ادعای خدا پرستیمان دنیا را سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم ...

غرورمان را بیش از ایمان باور داریم حتی بیش از عشق


شيطان عاشق خدا بود ...

مي خواست تنها عاشقش باشد ...

فرياد زد ... خدا نفهميد ! . . .

خدا بزرگ بود ... مي خواست عاشقي کند ...

آدم را آفريد! . . . سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ...

آدم عاشق شيطان شد ! اين وسط خدا تنها ماند ...

به همين سادگي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط YaSi  | 

نمی دونم چندمیشه ولی فکر کنم سی وسه و میشه باشه!!!

اشکاتو پاک کن همسفر ، گاهی باید بازی رو باخت

اما اینو یادت باشه ، که باز میشه زندگی رو دوباره ساخت . . .

-----------------------------------

ای به خلوتگه دل محرم راز / با پیامی دل ما را بنواز

گر بگیری ز دلم تو خبری / میکنم هدیه به تو بال و پری . . .

---------------------------------------

هزاران دهقان برای آمدن باران گریه کردند ، اما خدا فکر کودکی بود که کفشهایش

سوراخ بود . . .

------------------------------------------------

گاه گاهی به درد دل خود میخندم / خلق دارند تصور ، که دلی خوش دارم . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط MoNa  | 

دعایی با تمام وجود

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری. ... بهشون نیاز داری تا کمکت کنن(تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن رو تحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تااز تو انسانی ساخته بشه .که خداوند میخواد تو اونطور باشی.

  خدای عزیزم:

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم.

 خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا.... .

 خدایا، در سخت ترین لحظات یاری گرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.

خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

  دوستت دارم دوست عزیزم ! از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه .یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد به این خاطر که الان توی دلت میگی : خدایا توکل به تو.

این متنو مخصوص یاسی عزیزم گذاشتم که حرفامو بهتر درکنه. برات ارزوی بهترینا ور دارم.

دوست جونم برای تو هم همین طور. هزاران گل رز سفید تقدیم هر دوتون باد.(خودوم رز سفید خیلی دوست دارم به معنی واقعیش کار ندارما.)

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط MoNa  | 

بزرگ شدم

چه بزرگ شدم روزی که روحم در ذره ذره رنج های عشق تو فرسوده شد و چه بزرگ شدم از روزی که در صدد کشف تو برامدم. انگار تمام نقص های خود را در آینه چشمان تو دیدم و تصویر نیمه تمام من با دیدن طرح کامل شخصبت تو به کمال رسید.

البته من هیچ وجه عاشق نمی شم چون پسرا رو به هیچ وجه قبول ندارم یعنی همه پسرا رو دروغگو و غیر قابل اعتماد می دونم و البته بی وفا. خواهش می کنم پسرای وب دلخور نشن این عقیده من ربطی به دیگران نداره. به هر حال این شعر تقدیم به عاشقای واقعی که در کنار هم به تکامل عقلی رسیدن(فکرای بد نکنین).

اگر کسی می تونه عقیده منو نسبت به آدما مخصوصا پسرا تغییر بده نظر بده من روش فکر می کنم. در ضمن رونی خانم جواب نظرای ما رو نده. عصبانی شدم.

براي رونی ِ ها. پررو نشين.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط MoNa  | 

بی ستاره

من از یک شکست عاشقانه می آیم،بگذار همه برای این اعتراف تلخ سر زنشم کنند.شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.می گویند از صبح بنویس،از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت، باران پنجره چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش های مثبت می خواهد وآدمهای خوشحال ،اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم . بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز،که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است.

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش بر آید.

سقف اعتماد تعمیری ست ،مدام چکه می کند،آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او باید پر باشد خالی ست،نمی توانم باورش کنم نه رفتنش ونه ماندنش را.

مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که  درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند .

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است،اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید ، اعتراضی نیست کسی  که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست. خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخوانستن دلی دعوا باشد.اما همیشه حق با برنده ها نیست،می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه های دنیا گدایی کرد.

قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست،بی علاج ست،دانستنش آدم را کم کم می کشد،گریه ی شبانه می آورد،اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی ست اون یکی رو جز من داشت.

سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای ارزوی بر باد رفته ....   

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط YaSi  |